شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 74 مامانی

شکوفه ی نارنجم  سه شنبه عصری همراه بابایی رفتیم تا جواب آزمایش مامانی رو بگیریم و بعدشم بریم خونه مامان بزرگ ....جواب آزمایش مامانی آماده نبود ... یعنی یک بخشش نیاز به تکرار داشت ... قرار شد که فردا بیام و دوباره تکرارش کنم ... امشب سومین شب از شبهای قدر بود ... بازم همه دور هم جمع بودیم و تا صبح بیدار موندیم ... توی تمام این مدت دل مامانی درد میکرد و کلی بابایی نگرانمون شده بود ... نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی اذیت شدم وچون کسی از وجودت خبر نداشت نمیتونستم از کسی راهنمایی بخوام .. البته بعد از سحر حالم یه کم بهتر شد و تونستم یه چرتی بزنم ...صبح هم همراه بابایی اول رفتیم آزمایشگاه و بعدشم رفتیم خونه و لالا این دل درد بی مو...
4 شهريور 1390

یادداشت 73 مامانی

شکوفه ی نارنجم این روزا مامانی یا خوابه یا خونه مامان بزرگه !!! نمیدونم بخاطر وجود شماست که اینقدر خوابم میاد یا بخاطر فرار از فکر و خیالای غم انگیز ؟   حدود 13 روزه که از فوت بابابزرگت میگذره ... این روزا خیلی به هممون سخت گذشت ... بیشتر از همه هم به مامان بزرگ ... خیلی احساس تنهایی میکنه ... با اینکه تمام این چند شب حتی یک لحظه هم کنارش خلوت نبوده و خونه  پر میشه از مهمونایی که میان تا تسلای دلمون باشن ... ولی بازم ... یه غربت عجیبی توی خونه هست ...   این روزا و شبها ایام مقدسیه ... روزای قدر رو میگذرونیم ... برای شب 21 رمضان هم رفتیم خونه مامان بزرگ و همونجا تا صبح احیا داشتیم ... صبح هم بعد از نماز رفتیم ...
1 شهريور 1390